درباره نویسنده
یه چشم بر هم زدن مونده تا وکالت..... "دستهایم را.. در باغچه میکارم. سبز خواهم شد... میدانم میدانم.. میدانم.... و پرستوها در گوی انگشتان جوهریم.. تخم خواهند گذاشت.... گوشواری به دو گوشم می آویزم.. از دو گیلاس سرخ همراه... به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم.........""
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • ترشی شش بیجار!
  • روزِ مادر
  • ۱۳٩۱/٢/٢۳
  • تنهایی..
  • روزِ تو...
  • شیر یا خوک!
  • 1391.2.14 پــــــ5نجشنبه.
  • دفاع از بی دفاع ها...
  • حرفِ یک دوست..
  • ۱۳٩۱/٢/۸
  • آغاز...
  • ارتباط
  • پ مثل "پــــــــــدر"
  • ۱۳٩۱/٢/٢
  • خلاص.
  • سیاست کیفوری!
  • ۱۳٩۱/۱/۸
  • : ) تعادل : )
  • نامه
  • 22سالگی!
  • مدتی این مثنوی تاخیر شد!
  • بروز شدنِ سالنامه!
  • ۱۳٩٠/٦/٢٤
  • دادگستری!
  • بدون شرح...
  • شرح حال!
  • حمایت از سیب زمینی!
  • هبوط...
  • ۱۳٩٠/٦/٩
  • ۱۳٩٠/٦/٧
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
دوستان من
  • کانون وکلا
  • روزنامه رسمی
  • آیین اهورایی
  • فرزندان کورش بزرگ
  • رهگذر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



کویر...
بر دلم گردِ ستم هاست خدایا مبسند.. که مکدر شود آیینه ی مهر آیینم....
ترشی شش بیجار!
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/٢۸

یک

دو..

سه...

چهار....

پنج.....

ش6ش!

شش تا خواستگار از اول امسال اومدن و رفتن.( از کلمه ی خواستگار متنفرم)

درآمدش خیلی زیاد بود شلوارش بعدا دوتا میشه

رشته ی فنی دکتراش خوبه فقط . .

مامانش خیلی فضول بود. . .

خانوادش شلوغ و حزب الهی بود. . . .

چون دندونپزشک بود خانوم باز میشه. . . . .

خیلی زشت بود هیچ کششی بهش نداشتم. . . . . .

و.. هزارتا بهونه.. اگه اینطوری پیش برم...

میشم ترشیه مهسا!

اینو دوستم بهم گفت.... : (

نظرات ()



روزِ مادر
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/٢۳

امروز روز توست...

می دونی... دلم برات تنگ شده... خیـــــــــــــــلی ...

با اینکه دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینمت...

با اینکه می دونم رفتی... واسه همیشه....

با اینکه بغض هیچ وقت رهام نمیکنه...

از خدا می خوام... یه روزی ببینمت..................

آخه باید خودمو گول بزنم..

اگه بودی..

برات روسری می خریدم...

آخه خیلی روسری دوس داشتی....

"روزت مبارک مامانِ خشکلم....................."

 

نظرات ()



 
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/٢۳

پست مربوط به ارشدو حذف کردم..

به خاطر 7 واحد یه ترم دیگه باید بیام دانشگاه...

مهر

آبان

آذر

دی

و

دوباره کنکور.................

همه چی توی "نمی تونیم" چهارتا کله پوک خلاصه شد.

تمام..........

نظرات ()



تنهایی..
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/۱٩

هوا دو نفره هم که باشد

                                      جمعیتی در من است.....

 

نظرات ()



روزِ تو...
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/۱٩

دیشب به بچه ها میگفتم این روزا کلی هدیه باید بخرم.. واسه خواهرم واسه کوچولوش..

واسه روز بدر..

یکیشون گفت: آره تازه روزِ مادر هم نزدیکه!

توی دلم آه کشیدم..........

گفتم: آره...

دیگه هیچی نگفتم...

هیچی...

سکوتم بر از اشک شد....

نظرات ()



شیر یا خوک!
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/۱٧

و آنگاه که کاندیدایی با خریداریِ رای(به نرخِ هر رای 40 هزار تومن) رای آورده و به مجلس راه بیدا می کند...

آنگاه است که قانونگذاریِ عقیم شده و با چالش روبرو می شود..!

این است مملکتِ اسلامی............

نظرات ()



1391.2.14 پــــــ5نجشنبه.
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/۱٥

"مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد

                                                        بیا ببین که کرا می کند تماشایی.."

"ساعت حدود 4, 5 بود. sms داد: کی میای؟   .گفتم: 6    .گفت:اوکی منتظرم.

پاشدم یه آبی به دست و صورتم زدم.. مثل همیشه آینه به دست، ضدآفتاب، نرم کننده، رژ گونه و بعد ریمل..

رژو توی سرویس میزنم دیرم شده... دوان دوان خودمو به سرویس رسوندم. نزدیک کوچشون پیاده شدم. زنگ زدم..

گفتم: کجایی؟    .گفت:توکجایی؟؟؟    .گفتم من سر کوچه ام بیا کتابتو بگیر.

چند دقیقه بعد در یکی از خونه ها باز شد و اومد دم در... دختری که 2 ساله باهاش دوستم. اومد کتابو ازم گرفت و یه تعارف زد برم داخل.

هم اتاقی بودیم.. هم غذا.. همسفر...! 2 سااال......خدای من...

گفتم دیرم شده باید برم..

(آخه هرشب جمعه میرم امامزاده توی رشت بهش میگن خواهر امام. میرم اونجارو جارو میزنم... نذر دارم.... بعدش واسه مادرم خیرات میدم، اگه وقت بشه 2رکعت نماز زیارتم براش میخونم..)

خیلی اصرار کرد دیدم چند دقیقه ای وقت دارم. رفتم بالا... خدایا... چقدر احساس میکردم اون جو برام سنگینه...

به غیر از دوستم 3تا دختره دیگه بودن. همشونو میشناختم. از دوستای همین دوستم بودند.. نشستم روی مبل... با مقنعه. با مانتو. کیف به دست.. یه گوشه کز کردم..

گفتم سریع آماده شو عجله دارم.. نمیدونم دود سیگاری که فضا رو پرکرده بود برام سنگین بود.. یا شناختی که داشتم پس از 2سال پیدا میکردم..

بحثشون راجع به این که سیگار بیشتر حال میده یا قلیون اصلا برم جالب نبود...جو اونجا داشت خفه م میکرد... انگار لاشی بودن براشون لذت بخش بود..

از یکی از اتاقا یه صدا میومد صدای تق و توق. نمیدونم اونجا چه خبر بود..

5،6 دقیقه ای بیشتر نگذشته بود دیدم واقعا نمیتونم اون فضا رو تحمل کنم... گفتم من پایین منتظرتم زود بیا. اومدم بیرون..

از پله ها که پایین میومدم دستام سرد بود.. قلبم مثل گنجشکی که توی مشت اشه تند تند میزد. دود سیگار زیاد به مشامم خورده بود اما انگار دود سیگار دختری که 2ساله هم اتاقی هستیم حالمو داشت بهم میزد...

تو این فکرا بودم که اومدن پایین قرار شد بریم من خریدامو انجام بدم. تو راه یه نگاه به خودم مینداختم. یه نگاه به اونا.چرا.. چرا من ظاهرم شبیه توست..

منی که تاحالا سیگارو با دستام لمس نکردم... من که اصلا نمیدونم ودکا چه رنگیه.. منی که تاحالا دستم فقط توی دستای پدر و مادرم بوده.. منی که تاحالا سر رو شونه ی پسر نذاشتم.. چه برسه به اینکه  کنارش بخوابم.. چرا من.. چرا مهسا.. چرا ظاهرش شبیه توست.. تویی که حالا فهمیدم.

فهمیدم..

که هرزه ای.......................

یه خیابون بیشتر نرفته بودیم که به بهونه درس و امتحان ازشن جدا شدم. اصرار کردن بمونم پیششون. نمیدونم اون لحظه چی بهشون گفتم.. فقط یادمه همین که صدای راننده تاکسی رو شنیدم که گفت:خانوم فلکه تشریف میبرید؟! سریع درتاکسیو باز کردمو نشستم توش.

ساعت 8، 8ونیم بود.. نشد برم امامزاده... تو فکر این بودم که امشب تا صبح تو چقدر توی گناه میفتی...... چرا به حالت گریه کردم نمیدونم...

خوابگاه که رسیدم صورتمو اینبار بیشتر از همیهش شستم... سفت . سختتر از همیشه... انگار میخواستم تصویرایی که توی ذهنم بود رو با صابون بشورم...

از چهره ام که شبیه تو بود بدجوری بدم اومده بود.. دیشب یه جوری من آرایشو از صورتم شستم که انگاااار سالهای ساله که روی صورتم ماسیده... امامزاده نرفتم اما یه عهد بستم..

با خودم..

عهد بستم که صورتم واسه همیشه از شباهت با تو پاک باشه.....

ساعت نزدک 9 بود.

بازم من و چادر نماز سفیدمو سجاده ی یادگاری مادرم......."

نظرات ()



دفاع از بی دفاع ها...
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/٩

"در سرزمینِ من..

هیچ کوچه ای به نامِ هیچ زنی نیست..

و هیچ خیابانی...

بن بست ها اما

فقط زن ها را می شناسند انگار..

در سرزمینِ من

سهم زن ها از رودخانه ها,

تنها بل هایی است که بشتِ سرِ آدمها خراب شده اند...

من..

میانِ زن هایی بزرگ شده ام

که شوهر برایشان حکمِ برائت از گناه را دارد..!

نمی دانم چرا شعار از لیاقتم, صداقتم, نجابتم می دهی..

تویی که می دانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته, انگِ هرزه بودن می زنی....

و میروی...

اما بگرد...........

 

بیدا خواهی کرد..

این روزها صداقت, نجابت و لیاقتی که تو می خواهی را

زیاد می دوزند!!

اینجا ایران است...

حوا بودن تاوانِ سنگینی دارد......."

نظرات ()



حرفِ یک دوست..
نویسنده: مهسا - ۱۳٩۱/٢/٩

 "فاحشه ها را سنگسار می کنند. غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی ست...

 

و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگر ترند تا تن های هرزه ...."

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »