"مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی.."
"ساعت حدود 4, 5 بود. sms داد: کی میای؟ .گفتم: 6 .گفت:اوکی منتظرم.
پاشدم یه آبی به دست و صورتم زدم.. مثل همیشه آینه به دست، ضدآفتاب، نرم کننده، رژ گونه و بعد ریمل..
رژو توی سرویس میزنم دیرم شده... دوان دوان خودمو به سرویس رسوندم. نزدیک کوچشون پیاده شدم. زنگ زدم..
گفتم: کجایی؟ .گفت:توکجایی؟؟؟ .گفتم من سر کوچه ام بیا کتابتو بگیر.
چند دقیقه بعد در یکی از خونه ها باز شد و اومد دم در... دختری که 2 ساله باهاش دوستم. اومد کتابو ازم گرفت و یه تعارف زد برم داخل.
هم اتاقی بودیم.. هم غذا.. همسفر...! 2 سااال......خدای من...
گفتم دیرم شده باید برم..
(آخه هرشب جمعه میرم امامزاده توی رشت بهش میگن خواهر امام. میرم اونجارو جارو میزنم... نذر دارم.... بعدش واسه مادرم خیرات میدم، اگه وقت بشه 2رکعت نماز زیارتم براش میخونم..)
خیلی اصرار کرد دیدم چند دقیقه ای وقت دارم. رفتم بالا... خدایا... چقدر احساس میکردم اون جو برام سنگینه...
به غیر از دوستم 3تا دختره دیگه بودن. همشونو میشناختم. از دوستای همین دوستم بودند.. نشستم روی مبل... با مقنعه. با مانتو. کیف به دست.. یه گوشه کز کردم..
گفتم سریع آماده شو عجله دارم.. نمیدونم دود سیگاری که فضا رو پرکرده بود برام سنگین بود.. یا شناختی که داشتم پس از 2سال پیدا میکردم..
بحثشون راجع به این که سیگار بیشتر حال میده یا قلیون اصلا برم جالب نبود...جو اونجا داشت خفه م میکرد... انگار لاشی بودن براشون لذت بخش بود..
از یکی از اتاقا یه صدا میومد صدای تق و توق. نمیدونم اونجا چه خبر بود..
5،6 دقیقه ای بیشتر نگذشته بود دیدم واقعا نمیتونم اون فضا رو تحمل کنم... گفتم من پایین منتظرتم زود بیا. اومدم بیرون..
از پله ها که پایین میومدم دستام سرد بود.. قلبم مثل گنجشکی که توی مشت اشه تند تند میزد. دود سیگار زیاد به مشامم خورده بود اما انگار دود سیگار دختری که 2ساله هم اتاقی هستیم حالمو داشت بهم میزد...
تو این فکرا بودم که اومدن پایین قرار شد بریم من خریدامو انجام بدم. تو راه یه نگاه به خودم مینداختم. یه نگاه به اونا.چرا.. چرا من ظاهرم شبیه توست..
منی که تاحالا سیگارو با دستام لمس نکردم... من که اصلا نمیدونم ودکا چه رنگیه.. منی که تاحالا دستم فقط توی دستای پدر و مادرم بوده.. منی که تاحالا سر رو شونه ی پسر نذاشتم.. چه برسه به اینکه کنارش بخوابم.. چرا من.. چرا مهسا.. چرا ظاهرش شبیه توست.. تویی که حالا فهمیدم.
فهمیدم..
که هرزه ای.......................
یه خیابون بیشتر نرفته بودیم که به بهونه درس و امتحان ازشن جدا شدم. اصرار کردن بمونم پیششون. نمیدونم اون لحظه چی بهشون گفتم.. فقط یادمه همین که صدای راننده تاکسی رو شنیدم که گفت:خانوم فلکه تشریف میبرید؟! سریع درتاکسیو باز کردمو نشستم توش.
ساعت 8، 8ونیم بود.. نشد برم امامزاده... تو فکر این بودم که امشب تا صبح تو چقدر توی گناه میفتی...... چرا به حالت گریه کردم نمیدونم...
خوابگاه که رسیدم صورتمو اینبار بیشتر از همیهش شستم... سفت . سختتر از همیشه... انگار میخواستم تصویرایی که توی ذهنم بود رو با صابون بشورم...
از چهره ام که شبیه تو بود بدجوری بدم اومده بود.. دیشب یه جوری من آرایشو از صورتم شستم که انگاااار سالهای ساله که روی صورتم ماسیده... امامزاده نرفتم اما یه عهد بستم..
با خودم..
عهد بستم که صورتم واسه همیشه از شباهت با تو پاک باشه.....
ساعت نزدک 9 بود.
بازم من و چادر نماز سفیدمو سجاده ی یادگاری مادرم......."